X
تبلیغات
اشعار ناب و شور انگیز

اشعار ناب و شور انگیز

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید


جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید

 

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

 

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

 

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

 

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

 

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

 

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

 

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

 

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد


بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

 

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

 

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

 

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

 

نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

 

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

 

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

 

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد


+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 

بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی


بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی

در این مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی

از این آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی

به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح پایانی

جوانی سلب گشت و حیف کآمال جوانی هم
یکایک محو شد مانند اعلام پریشانی

زیک جو منت این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی

گناهم چیست، گردونم چرا آزرده میدارد
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی


+ نوشته شده در  Tue 17 Jan 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی 

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت


محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌ شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنان بیخود شدی
گفت: ای بیهوده‌ گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

+ نوشته شده در  Thu 22 Sep 2011ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی 

آنکھوں سے کہو پیار کا انداز نہ بدلیں


آنکھوں سے کہو پیار کا انداز نہ بدلیں
سانسوں سے کہو درد کا یہ ساز نہ بدلیں

اَیے گا کبھی پیار کا موسم بھی کسی روز
دھڑکن سے کہو روح کا ہمراز نہ بدلیں

یوں سونا اور جگنا قسمت میں ہے دن رات
یادوں سے کہو پیار کی پرواز نہ بدلیں

ملتے ہیں دور جا کر دریا کے دو کنارے
چاہت سے کہو سفر کا انداز نہ بدلیں

سنتے ہیں ہر ایک چاپ میں آپ کے آنے کی آواز
پاؤں سے کہو چلنے کا انداز نہ بدلیں

+ نوشته شده در  Thu 25 Aug 2011ساعت 2 PM  توسط فیض الله کرم علی 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود


ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

+ نوشته شده در  Fri 5 Aug 2011ساعت 3 PM  توسط فیض الله کرم علی 

ماه رمضان آمد ای ترک سمنبر


ماه رمضان آمد ای ترک سمنبر
برخیز و مرا سبحه و سجاده بیاور

واسباب طرب را ببر از مجلس بیرون
زان پیش گه ناگاه ثقیلی رسد از در

وان مصحف فرسوده‌که پارینه ز مجلس
بردی به شب عید و نیاوردی دیگر

باز آر و بده تاکه بخوانم دو سه سوره
غفران پدر خواهم و آمرزش مادر

می خوردن این ماه روا نیست‌ که این ماه
فرمان خدا دارد و یرلیغ پیمبر

در روز حرامست به اجماع ولیکن
رندانه توان‌خورد به شب یک دو سه ساغر

بیش از دو سه ساغر نتوان خوردکه تا صبح
بویش رود ازکام و خمارش رود از سر

یا خورد بدانگونه ببایدکه ز مستی
تا شام دگر برنتوان خاست ز بستر

تا خلق نگویند که می خورده فلانی
آری چه خبر کس را از راز مُستّر

من مذهبم اینست ولی وجه میم نیست
وین‌کار نیاید بجز از مرد توانگر

ناچار من و مصحف و سجاده و تسبیح
وان ورد شبانروزی و آن ذکر مقرر

و آن خوب ‌دعایی‌که ابوحمزه همی‌خواند
ما نیز بوانیم به هر نیمه شب اندر

ای دوست حدیثی عجبت باز نمایم
از حال یکی واعظ محتال فسونگر

دی واعظکی آمد در مسجد جامع
چون برف همه جامه سفید از پا تا سر

تسبیحک زردی به‌ کف از تربت خالص
مهری به بغل صد درمش وزن فزونتر

دو آستی خرقه نهاده ز چپ و راست
زانگونه ‌که خرطوم نهد پیل تناور

تحت الحنکی از بر دستار فکنده
چون جیب افق از بر گردون مدور

داغی به جبن برزده از شاخ حجامت
کاین جای سجودست ببینید سراسر

چشمیش ‌به سوی ‌چپ و چشمی به ‌سوی راست
تا خود که سلامش‌ کند از منعم و مضطر

زانسان‌که خرامد به رسن مرد رسن‌باز
آهسته خرامیدی و موزون و موقر

در محضر عام آمد و تجدید وضو کرد
زانسان‌که بود قاعده در مذهب جعفر

وز آب به بینی زدن و مضمضهٔ او
گر می‌بدهم شرح دراز آید دفتر

باری به شبستان شد و در صف نخستین
بنشست و قران خواند و بجنباند همی سر

فارغ نشده خلق ز تسلیم و تشهد
برجست چو بوزینه و بنشست به منبر

وانگه به سر وگردن و ریش و لب و بینی
بس عشوه بیاورد و چنین‌کرد سخن سر

کای قوم سر خار بیابان‌که‌کند تیز
وآن بعرهٔ بز راکه‌کندگرد به معبر

وان گرز گران را که سپردست به خشخاش
وان قامت موزون زکجا یافت صنوبر

بر جیب شقایق که نهد تکمهٔ یاقوت
بر تارک نرگس‌که نهد قاب مزعفر

القصه بترسید ز غوغای قیامت
فی‌الجمله بپرسید ز هنگامهٔ محشر

و آن کژدم و ماران که چنینند و چنانند
نیش و دمشان تیزتر از ناچخ و خنجر

و آن‌ گرزهٔ آتش که زند بر سر عاصی
آن لحظه ‌که در قبر نکیر آید و منکر

زان موعظه مردم همه از هول قیامت
گریان و من از خنده چوگل با رخ احمر

خندیدم و خندیدنم از بهر خدا بود
زیراکه بد آن موعظه مکذوب و مزور

وعظی‌که بود بهر خدا با اثر افتد
وز صفوت او تازه شود قلب مکدر

گفتم برم این قصه به دیوان عدالت
تا زین خبر آگاه شود شاه مظفر

دارای جوانبخت محمد شه غازی
سلطان عجم ماه امم شاه سخنور

دولت چمنی تازه و او سرو سرافراز
شوکت فلکی روشن و او ماه منور

شاها تو سلیمانی و بدخواه تو هدهد
هدهد نشود جفت سلیمان به یک افسر

خنجر چه زنی بر تن بدخواه‌ که در رزم
هر موی زند بر تنش از خشم تو خنجر

گر آیت حزم تو نگارند به‌کشتی
از بهر سکونش نبود حاجت لنگر

هر باز که بر ساعد جود تو نشیند
زرین شودش چنگل و سیمین‌ شودش بر

هر نخل‌که در مغرن فضل تو نشانند
زمرد شودش شاخ و زبرجد بودش بر

قاآنی تا چندکنی هرزه‌درایی
هشدار که آزرده شود شاه هنرور

بس کن به دعاکوش و بگو تاکه جهانست
سالار جهان باد شهنشاه فلک‌فر

+ نوشته شده در  Wed 3 Aug 2011ساعت 10 AM  توسط فیض الله کرم علی 

ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را: هلالی جغتایی


ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را
دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را

گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم
خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را

قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من
جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را

گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل
نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را

یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را

این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست
مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را

گفته‌ای: خواهم هلالی را به کام دشمنان
این سزای من که با خود دوست می‌دارم تو را

+ نوشته شده در  Thu 19 May 2011ساعت 6 PM  توسط فیض الله کرم علی 

بروز عيد گريان می کنم يار: شعری از غلام نبی عشقری


بروز عيد گريان می کنم يار
به عيدم از تو افغان می کنم يار

خيالت را درين روز مبارک
ميان ديده مهمان می کنم يار

دلم از درد و داغت لاله زار است
اتاق خود چراغان می کنم يار

پس زانوی نوميدی نشسته
تماشای گريبان می کنم يار

به هجران تو ای يوسف وش من
صبر چون پير کنعان می کنم يار

اگر چه پيش رو دارم خطرها
سپرد خود به قرآن می کنم يار

چو در عيد صيام عيدی نکردي
صوافت عيد قربان می کنم يار

کسی نگرفت مزدورم به کابل
سفر با ملک ايران می کنم يار

سرم گرچه ز دست تو شکسته
به پای غير تاوان می کنم يار

اگر راهم دهی روزی به باغت
پر گل جيب و دامان می کنم يار

عيادت گر نمايی عشقری را
فدای مقدمت جان می کنم يار

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 8 PM  توسط فیض الله کرم علی 

از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم: شعری از نظام الدین بقاء


از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم

در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم

چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم

ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم

چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم

چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم

چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک به بر کردم و رفتم

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 8 PM  توسط فیض الله کرم علی