اشعار تصادفی

(عشق، محبت، درد، رنج، بدبختی، شکوه، فریاد، فراق ...)


میشا که بَر بَر می کنه

اَوها که شَر شَر می ‌کنه

دل یادِ دلبر می کنه

تا کی بنالم سبزه موی

بگذار بنالم سبزه موی

 

جلالی عاشق روی سیاه‌موی

اسیر چشم جادوی سیاه‌موی

کُنَد سجده جلالی از سرِ صدق

به محراب دو ابروی سیاه‌موی

 

سیاه‌مو بر لب بام ایستاده

بنای عشق‎‌بازی را نهاده

مرا کی در نظر دارد سیاه‌موی

نگاهش بر غلط سویم فتاده

 

شفق از موج دریا می‌زند سر

چو لعل از سنگ خارا می‌زند سر

طلوع صبحدم روی سیاه‌موی

ز برج آشکارا می‌زند سر

 

سیاه‌مویم سیاه پوشیده امشب

ز غمهایش دلم جوشیده امشب

مرا کی در نظر دارد سیاه‌موی

می از جام دیگر نوشیده امشب

 

اگر مُردَم سیاه‌موی وفادار

به خاکم کن، بکس محتاج مگذار

شهید عشق را غُسل و کفن نیست

طریق عاشقی اینست ای یار

 

بُتِ سیمین سیاه‌موی خماری

مرا با درد و غم تا کی گذاری

اگر مُردَم به این دشت و بیابان

به دست خویشتن بر خاکم گذاری


 

+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2014ساعت 2 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

 

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

 

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

 

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

 

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


 

 

+ نوشته شده در  Mon 23 Jun 2014ساعت 10 AM  توسط فیض الله کرم علی  | 


جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید

 

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

 

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

 

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

 

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

 

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

 

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

 

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

 

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

 

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

 

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

 

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

 

نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

 

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

 

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

 

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد


+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی

در این مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی

از این آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی

به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح پایانی

جوانی سلب گشت و حیف کآمال جوانی هم
یکایک محو شد مانند اعلام پریشانی

زیک جو منت این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی

گناهم چیست، گردونم چرا آزرده میدارد
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی


+ نوشته شده در  Tue 17 Jan 2012ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی 


محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌ شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنان بیخود شدی
گفت: ای بیهوده‌ گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

+ نوشته شده در  Thu 22 Sep 2011ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی 


آنکھوں سے کہو پیار کا انداز نہ بدلیں
سانسوں سے کہو درد کا یہ ساز نہ بدلیں

اَیے گا کبھی پیار کا موسم بھی کسی روز
دھڑکن سے کہو روح کا ہمراز نہ بدلیں

یوں سونا اور جگنا قسمت میں ہے دن رات
یادوں سے کہو پیار کی پرواز نہ بدلیں

ملتے ہیں دور جا کر دریا کے دو کنارے
چاہت سے کہو سفر کا انداز نہ بدلیں

سنتے ہیں ہر ایک چاپ میں آپ کے آنے کی آواز
پاؤں سے کہو چلنے کا انداز نہ بدلیں

+ نوشته شده در  Thu 25 Aug 2011ساعت 2 PM  توسط فیض الله کرم علی 


ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

+ نوشته شده در  Fri 5 Aug 2011ساعت 3 PM  توسط فیض الله کرم علی 


ماه رمضان آمد ای ترک سمنبر
برخیز و مرا سبحه و سجاده بیاور

واسباب طرب را ببر از مجلس بیرون
زان پیش گه ناگاه ثقیلی رسد از در

وان مصحف فرسوده‌که پارینه ز مجلس
بردی به شب عید و نیاوردی دیگر

باز آر و بده تاکه بخوانم دو سه سوره
غفران پدر خواهم و آمرزش مادر

می خوردن این ماه روا نیست‌ که این ماه
فرمان خدا دارد و یرلیغ پیمبر

در روز حرامست به اجماع ولیکن
رندانه توان‌خورد به شب یک دو سه ساغر

بیش از دو سه ساغر نتوان خوردکه تا صبح
بویش رود ازکام و خمارش رود از سر

یا خورد بدانگونه ببایدکه ز مستی
تا شام دگر برنتوان خاست ز بستر

تا خلق نگویند که می خورده فلانی
آری چه خبر کس را از راز مُستّر

من مذهبم اینست ولی وجه میم نیست
وین‌کار نیاید بجز از مرد توانگر

ناچار من و مصحف و سجاده و تسبیح
وان ورد شبانروزی و آن ذکر مقرر

و آن خوب ‌دعایی‌که ابوحمزه همی‌خواند
ما نیز بوانیم به هر نیمه شب اندر

ای دوست حدیثی عجبت باز نمایم
از حال یکی واعظ محتال فسونگر

دی واعظکی آمد در مسجد جامع
چون برف همه جامه سفید از پا تا سر

تسبیحک زردی به‌ کف از تربت خالص
مهری به بغل صد درمش وزن فزونتر

دو آستی خرقه نهاده ز چپ و راست
زانگونه ‌که خرطوم نهد پیل تناور

تحت الحنکی از بر دستار فکنده
چون جیب افق از بر گردون مدور

داغی به جبن برزده از شاخ حجامت
کاین جای سجودست ببینید سراسر

چشمیش ‌به سوی ‌چپ و چشمی به ‌سوی راست
تا خود که سلامش‌ کند از منعم و مضطر

زانسان‌که خرامد به رسن مرد رسن‌باز
آهسته خرامیدی و موزون و موقر

در محضر عام آمد و تجدید وضو کرد
زانسان‌که بود قاعده در مذهب جعفر

وز آب به بینی زدن و مضمضهٔ او
گر می‌بدهم شرح دراز آید دفتر

باری به شبستان شد و در صف نخستین
بنشست و قران خواند و بجنباند همی سر

فارغ نشده خلق ز تسلیم و تشهد
برجست چو بوزینه و بنشست به منبر

وانگه به سر وگردن و ریش و لب و بینی
بس عشوه بیاورد و چنین‌کرد سخن سر

کای قوم سر خار بیابان‌که‌کند تیز
وآن بعرهٔ بز راکه‌کندگرد به معبر

وان گرز گران را که سپردست به خشخاش
وان قامت موزون زکجا یافت صنوبر

بر جیب شقایق که نهد تکمهٔ یاقوت
بر تارک نرگس‌که نهد قاب مزعفر

القصه بترسید ز غوغای قیامت
فی‌الجمله بپرسید ز هنگامهٔ محشر

و آن کژدم و ماران که چنینند و چنانند
نیش و دمشان تیزتر از ناچخ و خنجر

و آن‌ گرزهٔ آتش که زند بر سر عاصی
آن لحظه ‌که در قبر نکیر آید و منکر

زان موعظه مردم همه از هول قیامت
گریان و من از خنده چوگل با رخ احمر

خندیدم و خندیدنم از بهر خدا بود
زیراکه بد آن موعظه مکذوب و مزور

وعظی‌که بود بهر خدا با اثر افتد
وز صفوت او تازه شود قلب مکدر

گفتم برم این قصه به دیوان عدالت
تا زین خبر آگاه شود شاه مظفر

دارای جوانبخت محمد شه غازی
سلطان عجم ماه امم شاه سخنور

دولت چمنی تازه و او سرو سرافراز
شوکت فلکی روشن و او ماه منور

شاها تو سلیمانی و بدخواه تو هدهد
هدهد نشود جفت سلیمان به یک افسر

خنجر چه زنی بر تن بدخواه‌ که در رزم
هر موی زند بر تنش از خشم تو خنجر

گر آیت حزم تو نگارند به‌کشتی
از بهر سکونش نبود حاجت لنگر

هر باز که بر ساعد جود تو نشیند
زرین شودش چنگل و سیمین‌ شودش بر

هر نخل‌که در مغرن فضل تو نشانند
زمرد شودش شاخ و زبرجد بودش بر

قاآنی تا چندکنی هرزه‌درایی
هشدار که آزرده شود شاه هنرور

بس کن به دعاکوش و بگو تاکه جهانست
سالار جهان باد شهنشاه فلک‌فر

+ نوشته شده در  Wed 3 Aug 2011ساعت 10 AM  توسط فیض الله کرم علی 


ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را
دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را

گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم
خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را

قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من
جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را

گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل
نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را

یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را

این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست
مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را

گفته‌ای: خواهم هلالی را به کام دشمنان
این سزای من که با خود دوست می‌دارم تو را

+ نوشته شده در  Thu 19 May 2011ساعت 6 PM  توسط فیض الله کرم علی 


بروز عيد گريان می کنم يار
به عيدم از تو افغان می کنم يار

خيالت را درين روز مبارک
ميان ديده مهمان می کنم يار

دلم از درد و داغت لاله زار است
اتاق خود چراغان می کنم يار

پس زانوی نوميدی نشسته
تماشای گريبان می کنم يار

به هجران تو ای يوسف وش من
صبر چون پير کنعان می کنم يار

اگر چه پيش رو دارم خطرها
سپرد خود به قرآن می کنم يار

چو در عيد صيام عيدی نکردي
صوافت عيد قربان می کنم يار

کسی نگرفت مزدورم به کابل
سفر با ملک ايران می کنم يار

سرم گرچه ز دست تو شکسته
به پای غير تاوان می کنم يار

اگر راهم دهی روزی به باغت
پر گل جيب و دامان می کنم يار

عيادت گر نمايی عشقری را
فدای مقدمت جان می کنم يار

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 8 PM  توسط فیض الله کرم علی 


از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم

در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم

چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم

ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم

چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم

چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم

چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک به بر کردم و رفتم

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 8 PM  توسط فیض الله کرم علی 


چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
لعل شيرينت نمايد چارۀ درد مرا

پيکر خود خاک راهت ساختم آخر چرا
می تکانی دايم از دامان خود گرد مرا

خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود
بی خبر مانيد ياران نازپرورد مرا

من ز جنس درد و غم بار تجارت بسته ام
جز زيان سودی نباشد برد و آورد مرا

ای رقيب خاين از دست و گشتم داغ داغ
ساختی پژمرده آخر دستهٔ ورد مرا

سالها شد سر نکرده پيش در ويرانه ام
هيچ رحمی نيست خورشيد جهانگرد مرا

در حيات خود از او هرگز نديدم بهرۀ
دور سازيد از مزارم يار نامرد مرا

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 8 PM  توسط فیض الله کرم علی 


یار با ما بی‌ وفایی می‌کند
بی‌گناه از من جدایی می‌کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا
جای دیگر روشنایی می‌کند

می‌کند با خویش خود بیگانگی
با غریبان آشنایی می‌کند

جوفروشست آن نگار سنگ دل
با من او گندم نمایی می‌کند

یار من اوباش و قلاشست و رند
بر من او خود پارسایی می‌کند

ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی می‌کند

کشتی عمرم شکستست از غمش
از من مسکین جدایی می‌کند

آن چه با من می‌کند اندر زمان
آفت دور سمایی می‌کند

سعدی شیرین سخن در ره عشق
از لبش بوسه گدایی می‌کند

+ نوشته شده در  Fri 1 Apr 2011ساعت 7 PM  توسط فیض الله کرم علی 


از محبت خارها، گل می شود
وز محبت سرکه ها، مل می شود

از محبت دُردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود

از محبت تلخ ها، شیرین شود
وز محبت مسها، زرین شود

از محبت دار، تختی می شود
وز محبت بار، بختی می شود

از محبت سجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود

از محبت نار، نوری می شود
وز محبت دیو، حوری می شود

از محبت سنگ، روغن می شود
بی محبت موم، آهن می شود

از محبت حزن شادی میشود
وز محبت غول هادی میشود

از محبت نیش، نوشی می شود
وز محبت شیر، موشی می شود

از محبت سقم صحت میشود
وز محبت قهر رحمت میشود

از محبت مرده، زنده می شود
وز محبت شاه، بنده می شود

از محبت گردد او محبوب حق
گرچه طالب بود شد مطلوب حق

+ نوشته شده در  Sun 20 Mar 2011ساعت 3 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

+ نوشته شده در  Mon 7 Mar 2011ساعت 12 PM  توسط فیض الله کرم علی 


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود


همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد


شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست


دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من


جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد


مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم


نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند


مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز


مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل ‌آزردهٔ خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش


چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد


از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن


درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم


از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم


چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی


سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای


اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم
زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم
همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر


آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

+ نوشته شده در  Mon 7 Mar 2011ساعت 10 AM  توسط فیض الله کرم علی 


گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهی
از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کشم شاید
هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی‌آید که دست و پنجه قاتل

اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پوید طریق وصل می‌جوید
بهل تا عقل می‌گوید زهی سودای بی‌حاصل

عجایب نقش‌ها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید
که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

+ نوشته شده در  Mon 7 Mar 2011ساعت 9 AM  توسط فیض الله کرم علی 


مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

                تو سنگین دل

به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی رفتی

                تو سنگین دل

مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی

                تو سنگین دل

تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغافل کردی و کار دلم را ساختی رفتی

                 تو سنگین دل

ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من
تو ای بیگانه خو گویی مرا نشناختی رفتی

                 تو سنگین دل

ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیش ای اشک
تو هم زین خانهء تاریک بیرون تاختی رفتی

                 تو سنگین دل

اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ایدل
همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی

                 تو سنگین دل

+ نوشته شده در  Mon 7 Mar 2011ساعت 9 AM  توسط فیض الله کرم علی 


به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز این قدر که فراموش می کند ما را

+ نوشته شده در  Mon 14 Feb 2011ساعت 2 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


امشب از باده خرابم کن و بگذار بميرم
غرق دريای شرابم کن و بگذار بميرم

قصه ی عشق بگوش من ديوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بميرم

گر چه عشق تو سرابيست فريبنده و سوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بميرم

زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
بعد از اين مرده حسابم کن و بگذار بميرم

پيرم و نيست دگر بيم ز دمسردی مرگ
گرم رويای شبابم کن و بگذار بميرم

خسته شد ديده ام از ديدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بميرم

تابکی حلقه شوم سر بدر خانه بکوبم
از در خويش جوابم کن و بگذار بميرم

اشک گرمم که بنوک مژۀ شمع بلرزم
شعله شو، يکسره آبم کن و بگذار بميرم

+ نوشته شده در  Thu 18 Nov 2010ساعت 6 PM  توسط فیض الله کرم علی 


شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ
از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ

پختگی در طبع ناقص بی‌دماغ تهمت است
دود می‌آید برون از چوبهای خام تلخ

امتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه
کهنگی‌ها کرد آخر مغز این بادام تلخ

دشمن امن است موقع ناشناسی دم زدن
زندگی بر خود مکن چون مرغ بی‌هنگام تلخ

حرص زر آنگه حلاوت اختراع وهم کیست
کامها در جوش صفرا می‌شود ناکام تلخ

بی‌صداعی نیست شهرتهای اقبال جهان
موج‌چین زد بسکه شد آب عقیق ازنام تلخ

جوهر فطرت مکن باطل به تمهید غرض
ای ‌بسا مدحی‌ که ‌شد زین‌ شیوه‌ چون دشنام ‌تلخ

بسکه دارد طبع خلق از حق‌گذار‌ی انفعال
دادن جان نیست اپنجا چون ادای وام تلخ

انتظار صید مطلب‌سخت راحت دشمن است
خواب نتوان‌یافت جز در دیده‌های دام تلخ

گر ز ادبار آگهی بگذر ز اقبال هوس
ترک آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج
پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ

+ نوشته شده در  Thu 11 Nov 2010ساعت 9 PM  توسط فیض الله کرم علی 


یارب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

+ نوشته شده در  Fri 29 Oct 2010ساعت 9 PM  توسط فیض الله کرم علی 


نخستین بار گفتمش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشق بازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو میگویی من از جان

بگفتا عشق شیرین در تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است

بگفتا هر شبش بینی تو در خواب؟
بگفت آری چو خواب آید! کجا خواب؟

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سرزیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟

بگفتا جان مده! بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش میترسی از کس؟
بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ همخوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش
بگفت آن، کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین

بگفت او زان من شد! زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
+ نوشته شده در  Wed 6 Oct 2010ساعت 2 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاری که من دارم

وگر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید ، دل آزاری که من دارم

به خاک من نیفتد ، سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگون ساری که من دارم

گهی خاری کشم از پا ، گهی دستی زنم بر سر
به کوی دلفریبان ، این بود کاری که من دارم

دل رنجور من از سینه  ، هر دم می رود سویی
زبستر میگریزد طفل بیماری که من دارم

زپند همنشین ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم می کند آخر ، پرستاری که من دارم

رهی، آن مه به سوی من به چشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف ، خریداری که من دارم


+ نوشته شده در  Wed 6 Oct 2010ساعت 1 PM  توسط فیض الله کرم علی 


به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
 
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
 
جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
 
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
 
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم
 
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
 
صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي‌كند در سر خيال خواب دوشينم
 
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
 
حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي‌غلط باشد كه حافظ داد تلقينم


+ نوشته شده در  Fri 24 Sep 2010ساعت 3 PM  توسط فیض الله کرم علی 


دو چشم خسته اش از اشك تر بود
ز روي دفترم چون ديده بر داشت

غمي روي نگاهش رنگ مي باخت
حديثي تلخ در آن يك نظر داشت

مرا حيران از اين نازكدلي كرد
مگر اين نغمه ها در او اثر داشت ؟

چا دل را به خاكستر نشانيد؟
اگر از سوز پنهانش خبر داشت

نخستين بار خود آمد به سويم
كه شوقي در دل و شوري به سر داشت

سپردم دل به دست او چو ديدم
كه غير از دلبري چندين هنر داشت

دل زيباپرست من ز معشوق
تمناي نگاهي مختصر داشت

نگاهش آسماني بود و افسوس
كه در سينه دلي بيدادگر داشت!

پر پروانه اي را سوخت اين شمع
كه جانان را ز جان محبوب تر داشت

به پايش شاعري افتاد و جان داد
كه آفاق هنر را زير پر داشت

نمي داند دل پر درد شاعر
چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت

ولي داند : « فريدون » تاج سر بود
اگر غير از محبت سيم و زر داشت!


+ نوشته شده در  Thu 16 Sep 2010ساعت 4 PM  توسط فیض الله کرم علی 


عيد بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عيدتان مبارک باد

عيد ار بوي جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد

بر تو اي ماه آسمان و زمين
تا به هفت آسمان مبارک باد

عيد آمد به کف نشان وصال
عاشقان اين نشان مبارک باد

روزه مگشاي جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد

عيد بنوشت بر کنار لبش
کاين مي بي‌کران مبارک باد

عيد آمد که اي سبک روحان
رطل‌هاي گران مبارک باد

چند پنهان خوري صلاح الدين
بوسه‌هاي نهان مبارک باد

گر نصيبي به من دهي گويم
بر من و بر "فلان" مبارک باد

+ نوشته شده در  Thu 9 Sep 2010ساعت 5 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی
کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش
تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد

عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما
بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد
زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد

من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم
جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد


+ نوشته شده در  Thu 9 Sep 2010ساعت 5 PM  توسط فیض الله کرم علی  | 


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشق است ، خدا را به که گویم
کآرایشی از عشق ، کس این خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا چه کنم ، دام شما دانه ندارد

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر اینهمه افسانه ندارد


+ نوشته شده در  Sat 14 Aug 2010ساعت 3 PM  توسط فیض الله کرم علی 

مطالب قدیمی‌تر